۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

دوم خرداد: توهم تغییر و اصلاح





۱۷ سال پیش هم دوم خرداد، جمعه بود.
شادی و هیجان در جای جای تهران موج می‌زد. خبرها از شهرستان‌ها هم هیجان انگیز بود.
بسیاری از ما روزنامه‌نگاران که یادمان رفته بود کارمان اطلاع‌رسانی است، تبدیل به تبلیغات‌چی‌های خاتمی شده بودیم. خیال می‌کردیم با انتخاب ناطق، همه چیز تمام خواهد شد در نتیجه تنها راه چاره، از خودگذشتگی و فعالیت به نفع یکی از سه «سید فاطمی» بود.
همان شب در روزنامه همشهری، وقتی اخبار نتایج آرای اخذ شده از حوزه‌های شرق آسیا را می‌شنیدیم، امیدمان به انتخاب خاتمی بیشتر شد. با اینکه شنیده بودیم قرار است حزب‌الله به روزنامه حمله کند، امیدوار بودیم نتیجه انتخاب بزرگ‌ترین چماق توی سر چماق‌داران باشد...آن شب با امید به خانه‌های‌مان رفتیم...
اخبار ساعت ۸ بامداد شنبه را میلیون‌ها نفر شنیدند: تبریک ناطق نوری به خاتمی.....
همه شاد بودیم. امیدوار. احساس مسوولیت می‌کردیم. می‌خواستیم ایران را بهتر کنیم. کار و خلاقیت بیشتر برای آینده‌ای بهتر...اما نتیجه کار خلاف انتظارمان از آب در آمد. وقتی خاتمی در باره جامعه مدنی حرف زد و مثالش به سمت مدینه صدر اسلام رفت، گیج گیج زدیم و وقتی «امام» را اصلاح‌گر بزرگ خواند، توی تعارف ماندیم...
حقیقتا انتظار ما از خاتمی چیز دیگری بود. شاید انتظار ما زیادی بود، از او می‌خواستیم نماینده آرای ملت باشد. ملتی که گفتمان ۸ سال گذشته و سرکوب تحت امر رهبری را نمی‌خواست.
راستش خاتمی هیچگاه نگفت که دموکراسی غربی را به ارمغان می‌آورد. بارها گفته بود که مردم‌سالاری دینی معتقد است، اما ما نمی‌خواستیم درست بشنویم چه می‌گوید.
مشکل اما از جایی شروع شد که بسیاری از جوانان آن روزگار حاضر نبودند به کم بسنده کنند و حدانتظارشان را پایین نگاه دارند و می‌خواستند از خاتمی «عبور» کنند. آن زمان بود که می‌شد فهمید بسیاری از کسانی که مدعی «اصلاح» هستند، محافظه‌کارانی نسبتا تکنوکرات‌اند که بقای وضع موجود و روابط اقتصادی ایجاد شده برای‌شان مهم‌تر بود از تغییر به سمت دموکراتیزه شدن جامعه و کشور. دانشجویانی که می‌خواستند از او عبور کنند، یکی یکی درو شدند...
بحث‌های آن زمان در باره سکولار بودن و سو تفاهم‌های میان دوستان طرفدار سکولاریزم و نزدیکان دولت را نمی‌توان به راحتی فراموش کرد.
خیلی‌ها گفتند «نگذاشتند خاتمی کارش را بکند»، اما سوال اینجاست که مگر می‌خواست چه کار کند؟ خاتمی به قانون اساسی‌ای پایبند است که ناقض حقوق انسان‌‌ها است. خاتمی مخالف رفراندوم تغییر قانون اساسی بود. خاتمی معتقد به ولایت فقیه بود.
خاتمی آیا گفته بود آزادی و حق انتخاب مدل غربی را به ارمغان خواهد آورد؟ نه! اما مشکل از ما بود که در این توهم بودیم که سید محمد، گورباچف است و نظام اسلامی از صدقه‌ی سر او در هم خواهد پاشید. چه خیال باطلی!
روز سوم خرداد ۷۶، رهبر جمهوری اسلامی عملا خود را برنده انتخابات خواند و ما باورمان نشد...انتخاب خاتمی شاید نقشی مهم را در تقویت و تداوم جمهوری اسلامی بازی کرد. مردم با لذت در انتخابات شرکت کردند، میزان مشارکت عمومی بیشتر شد و طبقات مختلف احساس کردند سهمی در اداره کشور دارند. به عبارت دیگر، شاید بزرگ‌ترین نتیجه انتخابات دوم خرداد، اپیدمی توهم تاثیرگداری و تغییر بود.
آن زمان خیال می‌کردیم کسی مثل مهاجرانی مقابل حاکم ایستاده است؛ زهی خیال باطل! بعدها فهمیدیم مهاجرانی نامزد مورد علاقه خامنه‌ای برای پست وزارت ارشاد بوده است.
بدون شک آن زمان بر اساس باورها و اعتمادمان قلم می‌زدیم، اما امروز می‌توانم با اطمینان بگویم که فقدان نگاه انتقادی به خاتمی و دولت و یارانش، خطای بزرگ بسیاری از ما بود.
وقتی یک آدم امنیتی خطرناک مثل حجاریان می‌توانست با عوامل خود در رسانه‌ها جریان درست کند، به جای اینکه دقت کنیم کلاه سرمان نرود، در بسیاری از مواقع تبدیل به ابزاری برای کلاه گذاشتن سر جامعه شدیم. این خطای بزرگ ما بود. حال اسمش را بگذارید تاثیر پذیری یا کیش شخصیت یا هر چیز دیگری...
۱۷ سال گذشت و ثمره‌اش، سر برآوردن استعدادها و بعدش شناسایی و سرکوب آدم‌های با استعداد بود. الان بسیاری از آدم‌های مستعد در آمریکای شمالی و اروپا در خدمت دولت‌ها و دانشگاه‌ها یا سازمان‌های غیر دولتی هستند، کسانی که می‌توانستند تکانی به ایران بدهند.
با خیال راحت می‌گویم که از رای خودم پشیمانم. و کاش دیگر در سال ۸۰ به او رای نمی‌دادم...خیال می‌کردم با رای مجدد به خاتمی، حاکمیت عقب‌نشینی می‌کند، غافل از اینکه رای ما، عملا مشروعیت بخشیدن به نظام و حاکم آن بود. آن زمان خیال می‌کردم خاتمی به دنبال ایجاد فضایی واقعا آزاد است. فضایی که همه اقلیت‌ها بتوانند در آن فریاد بزنند. از کسی که الگویش خمینی بوده نباید چنین انتظاری می‌داشتم.
---
دوستی می‌گفت «اشتباه» و «خطا» وجود ندارد. وضعیت ما نتیجه انتخاب‌های‌مان است. به هر حال، امروز با بدنی پر از درد و روحی درد کشیده، تاسف می‌خورم برای وقتی که به خیال خودم برای اصلاحات تلف کردم. کدام «اصلاحات»؟ خودمان را مسخره کردیم. جماعت تنها قدرت را برای خود می‌خواستند و بعضا انحصارطلب‌تر از راست‌های حکومتی از آب در آمدند. فساد و رانت‌خواری شکل جدیدی یافت...خط امامی‌ها هم سهم می‌خواستند...
چیزی کثیف‌تر از خط امام ندیده‌ام...شاید پلید از خط امامی‌ها وجود نداشته باشد...کاش در دام این حیله‌گران نمی‌افتادیم...الان روح هفت‌خط خمینی آن بالا به ریش همه ما می‌خندد...جنایت کرد، اما همین هفت خط امامی‌ها از او اسطوره مهربانی ساختند...آن‌قدر جدی تعریف می‌کردند که گاهی شک می‌کردیم جنایت‌های دهه ۶۰ کار یکی دیگر بوده!
۱۷ سال گذشت...سال‌های دیگر هم می‌گذرد و خیلی‌ها با خیال خام «اصلاحات» مانع تغییر واقعی می‌شوند...
اگر بعد از این همه سال نفهمیده باشیم که ساختار حاکم و دستگاه‌های نظامی و امنیتی و انتظامی، تن به «اصلاحات» نمی‌دهند، یا قرص‌مان را به موقع نخورده‌ایم یا هنوز روان‌شناس و روان‌پزشک متوجه روان‌پریشی‌مان نشده است، یا اینکه می‌دانیم ماجرا همه‌اش کشک است، اما منافع مالی‌مان در «اصلاح‌طلب» ماندن‌مان است و باید به دولت‌های غربی خودمان طرفدار «اصلاحات» نشان دهیم تا رزق‌مان و روزی‌مان جاری باشد و روزنامه گاردین هم از ما تعریف کند...
۱۷ سال گذشت. کشورمان اصلاح نشد که هیچ، سال به سال، دریغ از پارسال.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

نامه های يک سرکرده ريزشی سپاه پاسداران به محمد نوريزاد از قلمزنان حكومتي و نزديكان پيشين خامنه اي


Untitled-1
يکی از سرکردگان ريزشی سپاه پاسداران در نامه هايی به نوری زاد از نزديکان قبلی خامنه ای، پرده از گوشه هايی از جنايات تکان دهنده در حاکميت آخوندی و نقش ولی فقيه ارتجاع و سپاه پاسداران بر می دارد. برملا شدن اين جنايات که پی آمد شکستن طلسم ولايت فاسد خامنه ای و زهر اتمی و حقوق بشر است، خود از علائم مرحله پايانی نظام آخوندی ست.
در يکی از اين نامه ها به جزئيات ترور عبدالرحمان قاسملو دبيرکل وقت حزب دموکرات کردستان ايران پرداخته و در مورد تشديد ترويسم صادراتی رژيم در آستانه در هم شکستن استراتژی جنگ ضدميهنی خميني توسط ارتش آزاديبخش ملی ايران، می نويسد:
«رفسنجانی به عنوان نماينده تام الاختيار امام نيک پی برده بود که بن بست جنگ عنقريب ايران را وادار به پذيرش راه حل سياسی خواهد کرد و او بيش از اين نگران نضج جريانها و رهبران مخالف جمهوری اسلامی بود و می انديشيد بزرگترين معضل و عامل براندازی پس از جنگ گروه های معارض و رهبران مخالف خواهند بود پس اتاق فکری تشکيل داده بود که در آن اتاق رهبر فعلی، ری شهری، حسين شريعتمداری، علی اکبر ولايتی، منوچهر متکی، علی آقامحمدی و از سپاه، رضايی، ذوالقدر و لطفيان نيز عضويت داشتند. دستور کار، شناسايی سران مخالف نظام و ترور آنان در داخل و خارج کشور بود. ليستی حدود ١٠٠ نفره تهيه شده بود که در صدر آن ليست مسعود رجوي و قاسملو قرار داشت. در اين راستا سر تيم ترور قاسملو کسی جز محمد جوادی نبود»…. .
نويسنده نامه ضمن ذکر جزئياتی در مورد طراحی و ترور قاسملو و اعزام پاسدار محمد جوادی با اسم مستعار صحرارودی به اتريش با پوشش ديپلوماتيک، ادامه می دهد:
«صحرارودی يا همان محمد جوادی به محض ورود به اتريش با برخورداری از حکم ويژه از علی اکبر ولايتی کوشيد تا ملاقات با قاسملو را به شکل انفرادی و در ويلايی در حومه وين شکل دهد اما قاسملو اين پيشنهاد را نپذيرفت و مکان ملاقات را در آپارتمان دفتر کار خود و با حضور دستيارانش تعيين کرد. با اين پيشنهاد طرح ترور ريخته شد»…
سرکرده ريزشی سپاه، در ادامه مطلب با نقل اظهاراتی که مستقيماً از رئيس دفتر علی لاريجانی (همان صحرارودی يا پاسدار جوادی) شنيده، اضافه می کند:
«مستقيم از خود جوادی شنيدم که گفت:“ هر دو به اتاق ديگری رفتيم. گفتگوها کوتاه بود. کار را به جاهای باريک کشاندم. جوری که صحبت کوتاه ما به سرعت به مشاجره لفظی کشيده شد. من (صحرا رودی) بلافاصله دست به کمر بردم و کلتم را بيرون کشيدم و شليک کردم. بدبختانه گلوله ام کار او را نساخت و به مغز او نخورد. زخمی اش کرد و به زمينش انداخت. هول شدم. گلوله های بعدی را نتوانستم درست شليک کنم. قاسملو هم کلت داشت. حالا نوبت او بود که اولين و دومين گلوله را به زير بغل و ناحيه گردن من شليک کند. بالاخره يکی از گلوله های من به مغز قاسملو خورد و کارش را ساخت»
در ادامه همين نامه، در مورد طرز کار سياسی و تبليغاتی رژيم و نسبت دادن جنايت تروريستی خود به مجاهدين و کلان بهره برداريهای رژيم از تسهيلات ديپلوماتيک و مماشاتگران بين المللی، می نويسد:
«گزارش واقعه عصر آن روز با کد رمز به دست منوچهر متکی می رسد. ساعتهايی بعد يکی از شبکه های تلويزيونی اتريش خبر و گزارشی از تيراندازی و ترور در آپارتمان قاسملو را که توسط همسايگان به اطلاع پليس رسيده بود را پخش می کند که در آن گزارش، تصويری از صحرارودی بی هوش در بيمارستانهای اتريش نيز ديده می شود. اتاق فکر در ايران قبل از هر واکنشی، خبری را از سوی وزارت خارجه در اخبار شب شبکه يک ايران با اين فحوا که مذاکرات مهمی فيمابين ديپلوماتهای ايرانی و عبدالرحمن قاسملو با هدف حل و فصل اختلافات در جريان بوده است که سازمان مجاهدين (منافقين) که از اين توافق ناخشنود بوده اند با حمله مسلحانه به دفتر قاسملو وی و همکاران و ديپلوماتهای ايرانی را ترور کرده اند و وزارت خارجه حفظ جان ديپلوماتهای خود را از دولت اتريش می خواهد. در همان ساعتهای اوليه شاه مهری مجروح نيز توسط پليس اتريش بازداشت و هويت ديپلوماتيکش برملا می شود. فردای آن روز هيأتی از وزارت خارجه ايران راهی اتريش می شود و علاوه بر پيگيری وضعيت ديپلوماتهای مجروح ايرانی، با کورت والدهايم صدراعظم وقت اتريش ملاقات و خواستار انتقال سريع ديپلوماتهای مجروح برای مداوا به تهران می شود. يازده روز بعد صحرارودی و شاه مهری با برانکارد از بيمارستان به هواپيمای ايران اير منتقل و به ايران بازگشته و در اتاقی اختصاصی در بيمارستان بقيه الله سپاه بستری می شوند. مداوای آنان حدود دو ماه به درازا کشيده می شود.
سرکرده ريزشی سپاه درباره جنايات بعدی صحرارودی يا همان محمد جعفری سر دفتر رئيس مجلس ارتجاع نيز چنين چه در سرکوب قيام دانشجويان و جوانان تهران در سال 78 و چه در ارتباط با حزب مالکی در عراق و صدور عوامل رژيم در نيروهای ويژه سرکوبگر حکومت مالکی، می نويسد:
«… جعفری در سرکوب جنبش دانشجويی ١٨ تير نقش ويژه يی داشته است و در محافل خصوصی به حضورش به صورت لباس شخصی در سرکوب و دستگيری دانشجويان اشاره داشته و گفته است (نقل قول مستقيم) : زمانی که دانشجويان به سمت بيت رهبری و بازار تهران سرازير شدند شيرازه قرارگاه ثارالله از هم پاشيده شده بود و بيم شکسته شدن دروازه های بيت او را بر آن داشته بود تا با موتور دانشجويان را زير بگيرد… . با روی کار آمدن احمدی نژاد وی نيز به يکی از عناصر کليدی در حوزه امنيتی دولت مبدل شد و به سمت جانشين دبير شورای عالی امنيت ملی برگزيده شد و نقشی کليدی در سازماندهی سپاه بدر داشت که اکنون حدود پانزده هزار نفرند و اکثريت آنها جذب ارتش و پليس عراق شده اند… . معاون قديمی و تحت امرش کاظمی قمی هم به عنوان سفير نقش هماهنگ کننده و ارتباط با حزب الدعوه جعفری و مالکی و مراجع نجف و کربلا با پوشش بازسازی عتبات را عهده دار شد. او در اين مسئوليت بود که در يازدهم ژانويه ٢٠٠٧ به محاصره نيروهای آمريکايی در اربيل عراق افتاد اما با نفوذ و مداخله مستقيم جلال طالبانی آزاد و سريعاً به ايران بازگشت اما نيروهای تحت امرش ماهها در اسارت آمريکاييها ماندند. بعد از اين حادثه وی مدتی از انظار پنهان بود اما اکنون بيش از يک سال است که به شکل صوری رئيس دفتر علی لاريجانی رئيس مجلس شده است. اما بدون شک دارای مسئوليتهای امنيتی است و اين عنوان مسئوليتی پوششی است… . نوری زاد عزيز، باز می گويم: اگر يک روز بفرض محال به دفتر سردار پاسدار دکتر علی لاريجانی – رئيس مجلس- راه يافتی به زخم گردن رئيس دفترش دقت کن. اين يک سندی است که با مرگ او نيز پاک نمی شود.
يادآوری می کنيم که در نخستين نامه يی که از اين سرکرده سپاه پاسداران در سال ۹۱ منتشر شده، درباره قتل عام زندانيان سياسي در سال ۶۷ چنين آمده است:
«من حالا می فهمم خروج يک کمپرسی جنازه جوانان هجده و نوزده ساله از در زندان اوين در سال شصت وهفت هيچ تعريفی جز جنايت نداشته و من که سالها پيش اين کمپرسيهای پر از جنازه را به چشم خود ديده بودم و آن را به اسم ضرورت انقلابی توجيه کرده بودم، يک کور به تمام معنا بوده ام. کوری که به صورت ظاهر چشمداشته اما جنايت را به ضرورت تفسير کرده و از روی خون بچه های مردم گذشته و بر آن پا نهاده است».
وی درباره برنامه اتمی روابط رژيم با روسيه و سرمايه گذاری و هزينه های هنگفت خامنه ای برای حفظ حکومت بشار اسد، نيز نوشته بود:
«در يکی از نوشته هايت به مسأله هسته يی گفتی ”قمار هسته ای“. من خودم از نزديک در جريان اين قمار بوده ام. بخش وسيعی از کارهای سايت نطنز و فردو را از طريق دوستان بلافصل خود تعقيب می کردم. که قرار بالا دستيها از اين ”استفاده صلح آميز“ چه بوده و قرار بوده به کجاها نيز ختم شود! نمی خواهم در اين خصوص پرده دری کنم اما ورود ما به اين قمار با تأکيد مستقيم همان مولايی صورت گرفت که اين روزها برای خروج از بن بستهای بين المللی ميليارد ميليارد به حساب چين، روسيه پول واريز می کند که هوايش را در نشستهای بين المللی داشته باشند و هر طور شده بشار اسد را بر تخت خونينش حفظ کنند.
جالب نيست؟ سابقا ما به چين و روسيه پول می داديم که برای ما نيروگاهی بسازند و جنسی به ما بفروشند اما اين روزها اين دو کشور زيرک به خاطر نگه داشتن بشار اسد از کيسه مردم ما پول بر می دارند. بساط اين قمار بزرگ که عواقب باخت آن حالا حالاها گريبانگير ملت ايران است توسط رهبری صورت گرفته و می گيرد که همين کارش می توانست او را به محکمه بکشاند و او را ساقط کند»
مهره ريزشی سپاه درباره موقعيت خامنه ای و سرمايه گذاريش روی سپاه پاسداران به عنوان ابزار اصلی سرکوب و صدور تروريسم و حفظ رژيم ولايت فقيه، نوشته است:
«رهبری همه سرمايه اش را در قمار زندگی اش به دست سپاه سپرده تا سپاه همين سرمايه را در چيزی به اسم ”ماندن بر قدرت“ برايش سرمايه گذاری کند، اين رهبر مدتهاست که خود به دست خود ساقط شده. طبق همان موازين و اصولی که در عرف و شرع، حقانيت و بقای يک ولی فقيه را با آن می سنجند. مگر می شود ولی فقيه دستش به خون مردم آلوده شده باشد و هنوز نورچشمی خدا باشد؟
رهبر از آقای رحيم صفوی پرسيد اگر مردم ريختند به خيابانها و زدند و شکستند و آتش زدند حاضری با تانک از رويشان بگذری؟ رحيم صفوی گفت بله و آقا حکمش را داد دستش».
سرکرده ريزشی سپاه، در مورد سياستهای ورشکسته و قدرت نماييهای کاذب رژيم و پروژه فاجعه بار و ضدايرانی و ضدانسانی دستيابی به سلاح اتمی نيز، که توسط مقاومت ايران افشا شد و طناب زهر اتمی را به گردن رژيم خون آشام ولايت فقيه انداخت، نوشته است:
«حرف آخر من درباره اين روزهای مردم بی دفاع ايران است که اسير مشتی ابله شده اند. اين رئيس جمهوری ابلهی که می گفت: ”آنقدر قطعنامه بر عليه ما صادر کنند تا قطعنامه دونشون پاره بشه“ بيايد و اين بساط بين المللی را که عليه ما پهن شده جمع کند. رئيس جمهوری که دلبخواه شخص رهبر بود و او همه چيزش را فدای بالا آمدنش کرد حالا بيايد و اين فلاکت را از سر ايران و ايرانی کنار بزند.
من ديدم نمايندگان ابله تر مجلس دو فوريت بستن تنگه هرمز را تصويب کرده اند اين نامه را نوشتم تا به عنوان يک کارشناس نظامی بگويم همه عده و عرضه ما در مقابل ناتو و ناوهای جنگی آمريکا زياد زياد دوام بياورد نهايتاً دوازده ساعت تا يک روز است. بعدش که همه زيرساختهای ما را زدند و کاری هم از موشکهای مشکوک ما بر نيامد، ملت ما را گلوله می کنند و می فرستند به چهل سال قبل. می رويم پشت سر افغانستان و کاسه گدايی در دست می گيريم.
در اين قمار هسته ای، ابله باشند اعضای آژانس که باورکنند اين همه تأسيسات روزمينی و زيرزمينی رهبر برای استفاده صلح آميز از دانش هسته يی بوده و برای غنی سازی بيست درصدی اورانيوم. جناب رهبر گفت که ما دروغ نمی گوييم و غير از استفاده صلح آميز قصد و غرضی نداشته ايم و نداريم. اين يک دروغ علنی و آشکار است. خود او و خيلی از ماها می دانيم که اين حرف يک دروغ استراتژيک و مصلحتی است. يک دروغ از طرف کسی که برای حفظ نظام هم نبايد دروغ بگويد. چرا که دروغ به اين بزرگی اول برآيندش همين سقوط اوست از منصبی که بر آن نشسته و دست از آن نمی کشد».
#ایران #اعترافات_سپاه#نوریزاد#مردم #اعتراض #همبستگی #قیام #بگونه

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

در دهمین سالگرد امضای قرارداد - ارتش آزادیبخش ملی ایران منتشر می کند

مسعود رجوی . اگر مجاهدین و ارتش آزادی ....

اگر مجاهدين و ارتش آزادی، از20سال پيش در کنار مرزهای ميهن در خاک عراق صف نبسته بودند،
اگر شيرزنان و کوهمردان اشرف، از 5سال پيش عزم صبر و پايداری نکرده بودند،
اگر بيش از 80سلسله افشاگری و روشنگری وقفه ناپذير بين المللی، درباره تسليحات کشتار جمعی اين رژيم نبود،
اگر شورای ملی مقاومت ايران، به رغم همه فشارها، بر مواضع اصولی خود عليه استبداد مذهبی پای نمی فشرد،
اگر رئيس جمهور برگزيده اين شورا، از 4سال پيش، در شرايطی که احدی را يارای آن نبود، بر خطر دخالتها و جنايتهای رژيم آخوندی در عراق، فراتر از خطر اتمی انگشت نمی گذاشت،
اگر حدود 3700فقره دخالت و جنايتهای اين رژيم در عراق طی 4سال گذشته برملا نمی شد (از ليست 32هزار مزدور گرفته تا 53مؤسسه خيريه پوششی رژيم و از ليست 8331عراقی که توسط نيروی قدس برای ترور شناسايی شده اند تا 692نفراز اعضای شبکه های ترور نيروی قدس و وزارت اطلاعات رژيم و ليست 497نمايندگی ولی فقيه در عراق و 53مقام ارشدی که رژيم ايران در دولت عراق کاشته است)، به راستی وضعيت چگونه بود؟
شيخکان سرکنگبين هسته يی را با عراق سر کشيده و لابد اکنون در شاخ آفريقا مستقر بودند و با بمب اتمي شاخ و شانه می کشيدند. مهمتر اين که تسمه های ستم شيخی بر گرده مردم ايران محکم می شد و چشم انداز سرنگونی روشن نبود.
خوشا مجاهدينی که تا امروز به عهدشان وفا کرده اند و بی سلاح بيشتر و بيشتر با اين رژيم اهريمنی چنگ در چنگ شدند و جنگيدند. آری، اشرف ايستاد و جهانی به ايستادگی برخاست».

فروردین و«آش نذری مادر»

تقویم دیواری آشپزخانه 16 فروردین 1364 را نشان می داد. مادر تمام شب را در خواب وبیداری ودر ناآرامی به سربرده بود. پدر برای نماز صبح بیدار شده و مادر در حال راز ونیازبود وبرای جوانش دعا می کرد. مادر تمام شب را به دعا مشغول بود. سراسیمه رو به پدر کرد وگفت: نمازت که تمام شد به دنبال کار پسرمان برو!  پدر به مادر ذل زد ودر مقابل اینهمه عواطف واحساس مادری عاجز شده وزبانش بند آمده بود. رو به مادرکرد وگفت: به روی چشم زن، صبر کن هوا روشن شود می روم. مادراز ناراحتی به روی زانوهایش می کوبید وناله می کرد. او زیر لب با حالت ناله وشیون می گفت: پسرم را اعدام می کنند، پسرم را اعدام می کنند.

دست به دامان تمام ائمه وپیامبران شده بود. سرش را از سجده بر نمی داشت وگریه می کرد واز خدا تقاضای کمک می کرد. تمام جانمازش از اشک خیس شده بود. پدردر حالی که کلافه بود، در سکوت لباسش را پوشید وسراسیمه از خانه خارج شد. او قبل از شروع کار دادستان ضد انقلابی خودش را به جلوی درب آنجا رسانده بود. به دلیل تردد هر روزه اش به آنجا نگهبان دیگر این پیرمرد را می شناخت. نامش را برای ملاقات با دادیار فرزندش در لیست ملاقات کنندگان نوشت. عقربه ساعت 8 صبح را نشان می داد که پاسداری نامش رابرای ملاقات صدا زد. او را تا جلوی دفتر کار دادیار راهنمائی کرد ورفت. دادیار با دیدن پدر با بی ادبی وتوهین که مشخصه جنایتکاران جمهوری اسلامی می باشد گفت: حکم اعدام پسرت در شورای عالی قضائی در تهران  تائید شده وآمده است. او تا ده روز دیگر اعدام خواهد شد! تنها راه نجاتش گرفتن رضایت از اولیای دم می باشد.
در غیر این صورت اورا قصاص می کنیم. جرم او به قتل رساندن یک «پاسدار» می باشد. در همانجا نیز با زندان تماس گرفت وترتیب یک ملاقات با فرزندش را داد. دست  وپاهای پدر می لرزید. زبانش بند آمده بود وضربان قلبش نامنظم شده و با شدت می زد. لبانش می لرزید و رنگ صورتش مثل گچ  سفید شده بود. پسربا دیدن پدر تمام اتهامات را رد کرد وهمه آنها را پاپوش، صحنه سازی ودروغ می دانست واز پدر خواست که خودشان را درگیر این بازی کثیف جنایتکاران نکنند و به خانه برود. پدربا هزار زحمت خودش را به خانه رساند. مادر وبقیه اعضای خانواده با دیدن حال خراب پدر دورش جمع شدند وشروع به شیون و زاری نمودند. پدر با هر زحمتی بود ماجرا را برای مادر تعریف کرد. مادر به سروصورتش می کوبید وفریاد می زد: پسرم را می خواهند اعدام کنند! پسرم را می خواهند اعدام کنند!

از سروصدای زیاد، خانم های همسایه جمع شدند. هرکس سعی می کرد برای همدردی، با ریختن اشک و صحبت کردن و در آغوش کشیدن مادر، وی را آرام کند. پسرش فقط 23 سال سن داشت. با خون جگر، با فقروبدبختی پسرش را بزرگ کرده بود. جرم پسرش فقط آزادی خواهی ودفاع از زحمتکشان وکارگران ومحرومان بود. در بیدادگاه، دادستان ضد انقلابی برایش تقاضای اعدام نموده بود. حکمش را برایش قرائت نمودند: نامبرده منافق، در تمام مدت زندان با مسئولین زندان وبازجویان صداقت نداشته است. لذا او محارب با خدا، مفسد فی العرض، باغی و یاغی بوده وباید اعدام گردد. یکی از همسایه ها رو به مادر کرد وگفت: قلبت پاک است، آزارت به مورچه هم نرسیده است. بچه های تو نه تنها منافق نیستند، بلکه مسلمان واقعی هستند. «آش صدیقه طاهرین، حضرت فاطمه» را بپز وبرای آزادی پسرت نذرکن، من مطمئن هستم که حاجتت راخواهی گرفت! مادرکه ازهمه جا درمانده بود ازسردرماندگی برای آزادی فرزندش دست به دامن تمام مقدسات شده بود.

باید هرروز از اذان ظهر«قابلمه آش» را به روی شعله اجاق بار می گذاشت وبعد از اذان صبح روز بعد زیر شعله را خاموش می کرد یعنی در سه وعده اذان «ظهر،مغرب وصبح». آنگاه نیت آزادی پسرش را می کرد و آش را در پیاله و در میان مردم تقسیم می کرد. بر طبق گفته آن زن در روز دهم حاجتش برآورده می شد. مادر به آزادی فرزند مجاهدش ده شب را در تکیه محل شان در کنار اجاق آش «نذری» گذراند. و برای ته نگرفتن آش مرتب آنرا به عشق پسرش هم می زد.

درب سلول جوان کوبیده شد. شکنجه گر فریاد زد: عینکت که در اصطلاح زندان به آن «چشم بند» می گفتند را بزن ورو به دیوار بنشین. رو به جوان کرد وبا غیظ وکینه حیوانی گفت: در تمام این مدت با ما بازی کردی وناصادق بودی! حکم اعدامت آمده است، من به تو قول می دهم که در روز اعدامت خودم چشم بندت را از چشمت باز خواهم کرد وگلوله را در آن سینه پهنت خالی خواهم کرد واز سلول خارج شد ورفت. جوان در سلولش قدم می زد. نوشته ای که برروی دیوار با قلم نوشته شده بود توجه اش را جلب کرد. «امید آخرین چیزی است که انسان از دست می دهد!». در سلولش قدم می زد ومی گفت: آخرین چیزی که انسان از دست می دهد «امید» است. در سر نقشه هائی داشت. زیر لب می گفت من نخواهم گذاشت که سینه های سوراخ شده ام را تحویل مادرم بدهند. دراسارت وزنجیرودرآخرین لحظات مرگ واعدام نیزبا دشمن درجنگ وچنگاچنگ بود وسرتسلیم شدن نداشت.

نه شب از بیداری مادر و«آش نذری اش» گذشته بود ومادر در تمام این مدت قبل از خاموش کردن شعله اجاق نیت می کرد و آزادی فرزند مجاهدش را از خدا می خواست. متولی تکیه، برخلاف روزهای گذشته قبل از قرائت اذان بیدار شده بود. به سمت مادر رفت وگفت: خواب دیدم که شما در حال قربانی کردن یک گوسفند می باشید وخیلی خوشحال هستید! من مطمئنم با قلب پاکی که دارید، حاجتتان برآورده خواهد شد وجواب «نذرتان» را خواهید گرفت. مادربا تمام عواطف وعشق مادری اش در بیرون وجوان در سلول واسارت آدمخواران عمامه دار، امیدشان را از دست ندادند. هردوی آنها برای رهائی از چنگان جنایتکاران تلاش می کردند وفقط به دعا بسنده نکردند. زمان برای مادر وجوان به سرعت می گذشت. فردا قراراست تا به زندگی جوانی، به جرم «عاشق مردم وآزادی بودن» با طناب دار ویا با شلیک گلوله ای در سینه اش مهر پایان بزنند.
تقویم دیواری آشپزخانه 26فروردین 1364 را نشان می داد. وقت برای گرفتن رضایت از اولیای دم، فردا یعنی 27 فروردین به پایان می رسید. «آش نذری» مادر دو اذان ظهرومغرب را پشت سر گذاشته بود. دستهای مادر مرتب به سمت آسمان بود وبرای رهائی فرزندش دعا می خواند. او ده شبانه روز با عشق به فرزند، از خواب وخوراک گذشته و ترک خانه وخانواده کرده بود. عقربه ساعت 21 شب 26 فروردین را نشان می داد. ناگهان یکی از آشنایان با اتومبیل خودش را به مادر رساند. آهسته دم گوش مادر چیزی گفت، مادر دگرگون شد. برق شادی در چشمانش روشن شد. باور نمی کرد. هرچه در دست داشت به زمین گذاشت. در حالی که قابلمه آش همچنان در حال غل خوردن بود، سراسیمه چادر را به سر کرد وبه همراه آن جوان، سوار اتومبیلش شد وبه نقطه ای نامعلوم رفت. ضربان قلب مادر نامنظم می زد ودست وپاهایش از هیجان زیاد می لرزید.
اتومبیل جلوی درب خانه ای ایستاد. مادر را به درون خانه بردند. وقتی وارد خانه شد زبانش بند آمده بود وباور نمی کرد. اولین نفری که به استقبالش آمده بود واورا درآغوش گرفت، پسر جوان اعدامی اش بود! او درست 2 ساعت قبل از اعدام توسط یکی از «نفوذی های مجاهدین در سپاه پاسداران» از زندان فرار کرد. آری در شب 26 فروردین 1364 در شب دهم، «نذر» مادر برآورده شد وحاجتش ـ که آزادی فرزندش بود ـ را گرفت. مادر تا چند ماه قبل که زنده بود، همچنان هرساله در 26 فروردین این آش را می پخت وبه نیت بازگشت پسرش به وطن در میان مردم پخش می کرد.
هرمز صفائی نوائی
آلمان 21.04.2014

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

نامه خداحافظی گابر یل گارسیامارکز نویسنده بزرگ جهانی .


گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی
نیست. بخوانید چگونه در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی
می‌کند

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو
کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده
... می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را
می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها
می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که
چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه
می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین
هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر
لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در
آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر
عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال
می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان
می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه
چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...
یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند
مهم صعود از کوه است.

یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند.
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز
آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو
گردم.
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که
تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را
می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما
دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و
نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»،
«متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی
استفاده کن. ****
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با
اهمیت نخواهد گشت.****
همراه با عشق
«گابریل گارسیا مارکز»

۱۳۹۳ فروردین ۳, یکشنبه

۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

پرویزصیاد - نوروز ۹۳ : گفتار دوم، باز هم بحث نه چندان شیرین آمار

پاسخ هادی خرسندی به دریوریهای هالوی حقه باز امریکائی


پاسخ هادی خرسندی به
دریوریهای هالوی حقه باز امریکائی
در تبریک گفتن نوروزی به ایرانیان
....................................................................
دوباره زر زر نکن باراک - برو به دنبال کار خويش
پيام نوروزی ترا - زدم به گل منارِ خويش!
دوباره دلخوشکنک شدی - برای يک عده ساده لوح
که چرت و پرت ترا کنند - تريد آبدوغ خيارِ خويش
دوباره خالی نبند عمو - مگر کجائی تمام سال؟
که روز عيد ميرسی ز راه - به ما رسانی شعارِ خويش
که داده مأموريت به تو - که «پيک نوروز» ما شوی؟
تو نفت ميخواهی و غمی - نباشدت جز دلارِ خويش
نه حمله ای کن به خاک ما - نه از خلايق دفاع کن
که ما بدون تو قادريم - به حفظ شهر و ديارِ خويش
شريک دزدی تمام سال - رفيق نوروز قافله
دو-دوزه-بازِ سياستی – موفقی در قمارِ خويش
اگرچه شعرم شود غلط - ز حيث لفظی، گرامری
ولی تو ای مرد مهربان - برو درش را بذارِ خويش!

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

انتخاب مريم رجوی به عنوان «پرافتخارترين» زن سال ۲۰۱۳ ، توسط انجمن غيردولتی «جی.بی.ای» از انجمنهای مشورتی سازمان ملل


«انجمن معتقدان به خدا» ـ جی.بی.ای ـ از انجمنهای مشورتی سازمان ملل متحد، اعلام کرد اين انجمن در آستانه روز جهانی زن از بين سه کانديدا، خانم مريم رجوی را به عنوان «پرافتخارترين» زن سال ۲۰۱۳ انتخاب نمود. کانديداهای ديگر ميشل اوباما، بانوی اول آمريکا و سونيا گاندی رهبر حزب کنگره هندوستان بودند.

سازمان غيردولتی جی.بی.ای با نزديک به پنجاه سال سابقه در دفاع از حقوق بشر و صلح جهانی، در آستانه ۸مارس، يک زن را که در طول سال ۲۰۱۳ بيشترين خدمت به کشور خود با وجود تمامی شرايط نامساعد کرده باشد و صدای نقض حقوق بشر در سرزمينش را منعکس کرده يا در بهبود شرايط اقتصادی هوطنانشان و کمک به اهداف اجتماعی ديگر تأثير گذار بوده، برای قدرد انی انتخاب نمود.

انجمن «جی.بی.ای» اسامی سه کانديدا برای سال ۲۰۱۳ را که از بين ده ها زن برجسته از نقاط مختلف جهان انتخاب شده بودند، در روز دوم مارس اعلام کرد و سپس در روز ۴مارس در نشست کميته اجرايی خود مريم رجوی را به عنوان پرافتخار ترين زن سال که بايد مورد قدردانی قرار بگيرد، از بين اين سه کانديدا معرفی نمود.

به دنبال اين انتخاب پرفسور راج بالدو، رئيس انجمن و از دانشمندان شناخته شده در تئوريهای کيهانی، طی سخنانی در تشريح علت انتخاب مريم رجوی گفت:
۱. مريم رجوی زنی بزرگ و شجاع در سياستهای کشورش است. همانند خانم اينديرا گاندی که زمانی نخست وزير هند بود و رهبری جنبش عدم تعهد را برعهده داشت.

۲. مريم رجوی ثابت کرده است يک شخصيت ممتاز است. او می تواند به خوبی و به درستی با مادر ترزا در زمينه خدمات اجتماعی قياس شود.

۳. بيش از يک دهه است که وی مشغول مبارزه برای آزادی واقعی ايرانيان از ديکتاتوری آخوندها بوده است. رژيمی که پيوسته ظلم زهرآلود سرکوب را روی شهروندان بيگناه ايران از ابتدای حکومتش پاشيده است.

۴. مريم رجوی بگونه ای وقفه ناپذير توجه رهبران جهان را برای پايان دادن به ديکتاتوری در کشورش و قتل عام ايرانيان بيگناه در داخل و خارج ايران که به طور مستقيم يا غيرمستقيم توسط رژيم ايران صورت می گيرد، جلب کرده است.

۵. مريم رجوی حقوق تمامی ايرانيانی را که در کشورهای مختلف به عنوان پناهندگان رسمی سازمان ملل هستند حفاظت کرده است. او برای پايان دادن به رنج هموطنان بيگناهش، يا لااقل کاهش عذاب آنها، توجه اغلب رهبران جهان، از جمله سازمان ملل و آمريکا را به اعمال بسيار وحشيانه و غيرانسانی رژيم ملايان جلب نموده است.

۶. وی همواره توجه قهرمانان حقوق بشر هم چون سازمان ملل و آمريکا به نقض شديد حقوق بشر توسط رژيم ملايان جلب کرده است.

۷. مريم رجوی زندگی خود را وقف انسانيت در کليت آن و ايرانيان به طور خاص نموده است که اين جزوهفت پايه ای است که طبق آن خانم رجوی برای اين افتخار نادر برای روز جهانی زن در ۸مارس ۲۰۱۴ انتخاب شده است“.

پرفسور بالدو در خاتمه سخنانش از جانب خود و «انجمن معتقدان به خدا» اين انتخاب را به خانم رجوی و «تمامی هواداران او در سراسر جهان» تبريک گفت و افزود: «اين انتخاب حاوی پيام بزرگی برای شرافت انسانی زنان است. زنانی که دارای توانی برتر، بی همتا و بی حد خواهند بود اگر چنان چه هر کدام از آنها، هم چون مريم رجوی مصمم به انجام اين وظيفه باشند».

بهرام مودت - مزخرفات اين ژنرال فوتبال

movadat c8079باید اذعان کنم که چه در دوران بازیگری که چندین مربی‌ ایرانی و خارجی‌ را تجربه کردم و از هر یک درسهایی توشه کردم که هرگز هیچکدام را فراموش نمیکنم و چه به عنوان مربی‌ با دیدن این چند دقیقه از فحاشی و مزخرفات این ژنرال فوتبال که تمام ارزش‌ها و اخلاق ورزشی و جوانمردی را زیر پا گذاشته و همانطور که خودش ادعا دارد که این فوتبال کثیف است در آن سهم بسزایی نیز دارد واقعا شرمم شد.
افسوس به جوانانی که زیر دست این جرثومه کثیف فوتبال تربیت میشوند.افسوس به فوتبال و در کّل ورزش ایران که همچون عرصه‌های دیگر تحت حاکمیت " ولی‌ فقیه " تمام اصول ، ارزش‌ها ، انسانیّت و جوانمردی لوث شده اند.در یک کلام فقط و فقط با سرنگونی این رژیم که " می‌توان و باید " به دست .ملت ایران و مقاومت صورت گیرد ،تا ایرانی‌ دیگر ساخته شود
دوستان تا امروز در نهایت سعی‌ کردم که مسائل ، مشکلات و معضلات ورزش ایران و به خصوص فوتبال را به طور کلی‌ افشا ، نقد و به اطلاع همگان برسانم و کمتر فرد خاصی‌ را نام بردم مگر که نیاز بود.اما بنا بر مسئولیت و وجدان انسانی‌ و ورزشی از این پس به یقین و با اراده و پشتیبانی شما‌ها ، هوادران و دوستداران ورزش ،هر شخصی‌ در هر مقامی و هر سابقه یی بخواهد حتی به این پیکر فرسوده و نیمه جان ورزش با هتاکی ، بی‌ اخلاقی‌ و به دور از تمام اصول پاک جامعه ورزش کوچکترین عمل زشت و غیر ورزشی مرتکب بشود بدون چون و چرا و با قبول مسئولیت فردی به طور گسترده افشا خواهد شد و به جامعه ورزشی در تمام ابعادش معرفی‌ میشود.این نه یک تهدید بلکه یک وظیفه می‌باشد اگر چه دیر باشد.
بهرام مودت

۱۳۹۲ اسفند ۹, جمعه

فریاد دلخراش جوان اعدامي برای دیدار مادرش در پای چوبهدار

edam 7d44bفیلمی ویدیویی در فضای اینترنت و شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است که اعدام یک جوان را در منطقه زور آباد کرج نشان می‌دهد.
روز چهارشنبه ۲۶ فوریه، سه اعدام در ملا عام در سه منطقه استان البرز برگزار شد.
اما مساله‌ای که صحنه‌های این اعدام را تکان دهنده کرد، فریادهای جوان اعدامی، برای دیدار با مادرش است. این جوان پس از آنکه بر روی سکو برده شد، فریاد می‌زد که می‌خواهد مادرش را ببیند.
بی‌توجهی ماموران  جنايتكار به این در خواست باعث شد که این جوان به آن‌ها حمله ور شود. یکی از عوامل اجرای اعدام هم که به بالای سکو می‌رفت، با ضربه پای این جوان به پایین پرتاب شد.
تقلاهای جوان برای دیدن مادرش آن قدر شدت یافت که دستبندی که از پشت دست‌هایش را بسته بود، شکست و ماموران و سربازان را به زیر انداخت.
پس از آن، ماموران به سمت جوان یورش برده، او را وحشيانه زدند، روی زمین خواباندند، سنگدلانه باز دستبند به دستش زدند و با زور بالای سکو بردند و او را با قساوتي بي مانند به دار آویختند.
پیش از آن، این جوان در آخرین فریادش، از مادرش خواست، او را حلال کند.
در این میان صدای داد و فریاد و گریه‌های یک زن شنیده می‌شد که مشخص نیست با جوان اعدامی چه نسبتی دارد.
رفتار جوان و حملات او به سمت ماموران، با تشویق حاضران در محل اجرای حکم مواجه شد. حاضران همچنین به فریاد‌هایشان به ماموران اعتراض می‌کردند که چرا اجازه نمی‌دهند این جوان مادرش را ببیند.
هیچ گزارشی درباره جرم این جوان و دلیل اعدام او، منتشر نشده است ولي رژيم ايران در وحشت از خيزشي هاي مردمي اعدام هاي خياباني را گسترش داده تا مردم را بترساند.
سازمان عفو بين املل در بیانیه‌ای از مقامات ایران خواسته بود تا اعدام در ملاء عام را پایان داده و به جای افزایش جرایمی که مجازات اعدام داشته باشند، اقدام‌های لازم برای لغو مجازات اعدام را بردارند.
سازمان عفو بین الملل در بیانیه خود آورده بود: «اعدام در ملاء عام ظالمانه و غیر انسانی است و تنها می‌تواند تاثیری غیر انسانی بر قربانی و کسانی که شاهد صحنه هستند، داشته باشد

۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

محمد إقبال: من و دومينيك و خامنه اي

محمد إقبال: در آغاز دهه 90 قرن گذشته (سالهاي 70 شمسي) با يك روزنامه نگار متشخص در پاريس ديداري داشتم به نام محمد إقبالدومينيك كه وي را از دهه هفتاد (دهه 50 شمسي) مي شناختم و هنوز هم در يك روزنامه مشهور فرانسوي كار مي كند و قلم مي زند. قبل از انقلاب با هم روي گزارشات مطبوعاتي كار مي كرديم. او در اين ديدار از من پرسيد كه آيا آن داستان را به خاطر مي آوري؟ و خاطره يي را يادم آورد كه فراموش كرده بودم. خاطره اين بود:

سي و پنج سال پيش در چنين روزهايي يعني زمستان سال 1979 (1357 شمسي) ايران و شهرهاي آن ملتهب از آتش انقلابي بود كه خميني بعدا آن را «انقلاب اسلامي» نام نهاد. دانشجويان دانشگاه تهران اقدام به تحصني در دانشكده فني كرده بودند در اعتراض به سركوبهاي رژيم در آن روزها... من و دومينك رفتيم تا صحنه را از نزديك ببينيم... طبيعي بود كه آخوندها و برخلاف عدم شركتشان در هرگونه تجمعات مشابه در گذشته، در اين روزها در تحصن شركت مي كردند تا بگويند كه با دانشجويان همراه هستند... در حالي كه با دومينيك پشت يك ميز نشسته بوديم تا با دانشجويان صحبت كنيم، يك آخوند آمد و سلام كرد. جواب سلامش را دادم. چند لحظه از سلام اول وي نگذشته بود كه مجددا سلام كرد، بدون اين كه سرم را برگردانم گفتم عليكم السلام، ببخشيد من الآن مشغولم... اما وي دست بردار نبود و سومين بار ضمن سلام گفت كه آقاي مهندس آيا مرا به جا مي آوريد؟ من سيدعلي هستم، برادر هادي كه با شما در زندان بود.. گفتم عليكم السلام بله هادي را مي شناسم و بازهم به كار با روزنامه نگار دوستم ادامه دادم.
اما وي گويا نمي خواست ما را به حال خود واگذارد، خانم روزنامه نگار سؤال كرد اين آخوند چه مي خواهد؟ گفتم مي خواهد تو با او مصاحبه كني و به طور آهسته به وي گفتم كه ولش كن (كه البته به اين دليل بود كه آخوندها را سالها بود مي شناختم و اين پاسخم مبتني بر تجربه بود). دومينك گفت واي ترا به خدا بس است، ديگر با آخوند مصاحبه نمي كنيم، امروز با سه تا آخوند صحبت كرديم و كافي است! گفتم درست است من هم به همين دليل دست به سرش كردم. اما «آسيدعلي» كه ول كن نبود، گفت جناب مهندس! خاطر شريفتان هست كه وقتي به مشهد تشريف آورده بوديد در فلان مكان من و فلاني آمديم به استقبال شما و خوش آمد گفتيم، با اين كه چنين ديداري را در سفرم به مشهد به خاطر نمي آوردم و چون در آن دوران با روزنامه نگاران خارجي ارتباط داشتم، معمولا آخوندهاي زيادي به ديدارمان مي آمدند، گفتم خيلي متشكرم. وي ادامه داد كه فلاني (كه منظورش آشيخ علي تهراني بود) شوهر خواهر من است (و مي دانست كه من خواهر وي و همسر وي را خوب مي شناسم)، گفتم بله لطف داريد. بعد شروع كرد به صحبت كردن به زبان آذري چون خودش اصليت آذربايجاني داشت و مي دانست من هم آذري مي دانم. تلاش كردم با يك كلمه بازهم دست به سرش كنم. و بالاخره چون ديگر امكان ادامه كار وجود نداشت، همراه با دومينيك به جاي ديگري در همان دانشكده رفتيم. اين خاطره را فراموش كرده بودم تا وقتي كه دومينيك در پاريس بعد از حدود 15 سال به خاطرم آورد.
اين آخوند سيد علي خامنه اي رهبر فعلي «انقلاب اسلامي» بود كه آن هنگام يك آخوند معمولي بود و سطحش نه در سطح چيزي كه امروز در ايران «آيت الله» ناميده مي شود و حتي نه «حجت الاسلام!!» بلكه در آن ايام مشهور به «سيد علي روضه خوان» بود و در مجالس ترحيم سخنراني مي كرد و روضه مي خواند و عزاداري مي كرد. اما علت اين پافشاري و نزديكي جستن به من و ما به عنوان روشنفكران و فرزندان انقلاب در آن دوران اين بود كه آخوندها، حتي خود خميني، هرگز فكر نمي كردند كه روزي از روزها به حاكميت خواهند رسيد. آن ها فكر مي كردند كه ما روشنفكران و تكنوكراتها كرسي هاي حاكميت را به دست خواهيم گرفت و مي خواستند روابطشان را با ما گسترش دهند تا آينده شان را تضمين كنند و در حاكميت شريك شوند!
رابطه آخوندها با حاكميت در ايران به لحاظ تاريخي شناخته شده است و اين را مرحوم دكتر علي شريعتي در نوشته ها و سخنرانيهايش توضيح داده است. اصطلاح «تشيع صفوي» از ابداعات او بوده است. اكثر آخوندها چه آنها كه در زندان بودند و يا آنها كه خارج زندان بودند، با ارگانهاي اطلاعاتي شاه همكاري مي كردند. از اين رو به طور خاص اولين كاري كه همان چند روز اول بعد از سرنگوني رژيم پادشاهي كردند تحت كنترل گرفتن مركز اطلاعات در منطقه سلطنت آباد تهران بود... و هركس را كه از آنها بازجويي كرده بود و دستگير مي شد بلافاصله مي كشتند تا همكاريشان با ساواك شاه افشا نشود. البته تظاهر به مخالفت با شاه مي كردند تا به مردم بگويند كه به آنان نزديكند و با آنان همدردي مي كنند، آري اينان يك قشر فرصت طلب بوده و هستند.
ايرانيان به ويژه فعالين سياسي آن روزها شعار «شاهنشاها سپاس» را كه تعدادي از آنان و وابستگانشان در سال 1976 در يك مراسم دولتي در زندان سر مي دادند تا متعاقبا و بلافاصله از زندان آزاد شوند، به خاطر دارند.
دومين جايي كه آخوندها در روزهاي اول بعد از انقلاب تصرف كردند، مركز راديو تلويزيون بود چرا كه خوب معني تبليغات را درك مي كردند. درست مثل خامنه اي كه تلاش مي كرد دومينيك با او مصاحبه كند... شبكه سراسري تلويزيون ملي ايران تبديل شد به ارگاني كه تصوير آخوندها و افكار آنان را به نمايش مي گذاشت تا آنجا كه مردم ايران آن را تلويزيون «پشم و شيشه» نام گذاشتند.
چند ماه بعد ازاين روزها يعني در مارس 1979 خامنه اي با من تماس گرفت، قبل از اعلام تأسيس حزب جمهوري اسلامي تا با دادن خبر تأسيس حزب از من موافقت بخواهد كه نامم را در ميانشان قرار دهد يا حداقل با نوشتن مطلب در روزنامه ارگان اين حزب يعني روزنامه جمهوري اسلامي كه خود خامنه اي اولين سردبيرش بود، موافقت كنم. كه البته با مخالفت من روبرو شد!
بازهم روزها گذشتند و ديدارها و گفتگوهاي ديگري صورت گرفت و خاطرم هست كه يك بار چندين ماه بعد در خانه جديد وي در مركز تهران به درخواست وي بعد از اين كه از شهر مشهد به پايتخت منتقل شده بود ديدار كردم. وي در آن ايام «عضو شوراي انقلاب اسلامي» بود. من هم رفتم و موارد سركوب و نقض حقوق بشر را به وي شرح دادم. آن روزها هنوز انقلاب يك ساله نشده بود.. وقتي اين موارد را شرح دادم، گفت اين ها كه امور جدي نيستند، گروههايي هستند كه با انقلاب ضديت مي كنند، منظورش مجاهدين خلق بود، و سايريني كه همراه با انقلاب هستند، و هركس با انقلاب مخالف است نبايد انتظار داشته باشد كه مثل انقلابيون با آنها رفتار شود. گفتم «آقا سيدعلي، از كي تا به حال كساني كه در رژيم سابق در زندان بودند و شكنجه شدند و خانواده هايشان آن همه مصيبت كشيدند و در همه تظاهرات (ها) شركت داشتند، ضد انقلاب شده اند و شما كه در روزهاي آخر از راه رسيديد و آرزو مي كرديد كه آنان سهمي از حكومت را به شما بدهند انقلابي شديد؟ صحبتمان ادامه نيافت و برخاستم و خانه اش را ترك كردم. روز بعد يكي از برادران نزدم آمد كه ارتباطاتي با برخي از افرادي داشت كه در ارگانهاي اطلاعاتي در حال تأسيس آخوندها شاغل بودند. وي به من اطلاع داد كه تلفنم تحت كنترل است و صحبتهاي من با دوستي را كه طي آن به او مي گفتم كه بين من و خامنه اي چه گذشت به من اطلاع داد!!
آخرين ديدارم با خامنه اي در مارس 1980 (اسفند 58) در بحبوحه اولين انتخابات پارلماني در ايران بود كه در واقع نمي شد نام آن را ديدار گذاشت... من به صفت عضو انجمن مركزي نظارت بر انتخابات مجلس در يك مركز رأي گيري بودم، او و محافظينش وارد شدند، سلام كرد، جوابش را ندادم، گفت فلاني به ياد آن روزهايي كه با هم بوديم سلام عرض كردم، گفتم گرچه من هيچ روزي با تو نبودم ولي الآن به خاطر اين روزها و كارهايي كه اين روزها مي كنيد، جوابت را نمي دهم.
روزها گذشتند و «آقا سيدعلي» رييس جمهور شد و يك شبه به «آيت اللهي» رسيد. كه البته رژيم در وحشت از سرنگوني به دست ارتش آزاديبخش ملي و هواداران مجاهدين و مردم و براي پر كردن خلأ سياسي بعد از مرگ خميني اين كار را كرد.
امروز پنج سال از قيام سراسري در ايران گذشته است. مقامات اطلاعاتي رژيم خود بارها اعتراف كرده اند كه در آن روزها پنج منطقه تهران به دست مخالفين و تظاهر كنندگان و هواداران مجاهدين افتاده بود و در صورتي كه اين پنج منطقه به هم مي پيوست، تهران سقوط مي كرد. سرمداران رژيم خود اعتراف مي كنند كه هدف آن قيام سرنگوني تماميت رژيم بود و هشدار مي دهند كه «فتنه» هنوز تمام نشده است. آخوند احمد خاتمي نماينده خامنه اي در مجلس خبرگان رژيم در يكي از خطبه هاي اخير خود وحشت رژيم ولايت فقيه از اين قيام را به نمايش مي گذارد، قيامي كه لرزه سرنگوني بر خامنه اي و رژيمش انداخت. وي مي گويد: «در آن روزها اصحاب فتنه حتي به عزاداران سيد الشهدا رحم نكردند، من نماز عاشورا را شخصا در تهران در يكي از ميدانها برگذار كردم و دقيقا ديدم كه تهران تبديل به ميدان جنگ شده بود، انسان آن روزها مي گفت وحشتي كه در تهران حاكم است حتي در جبهه هاي جنگ نبوده است. آنان روز اظهار محبت به ابي عبد الله را به صحنه جنگ تبديل كرده بودند». آري در آن روزها فريادهاي مردم و شعارهاي «مرگ بر ديكتاتور» و «مرگ بر خامنه اي» و «خامنه اي قاتل است ولايتش باطل است» و «مرگ بر اصل ولايت فقيه» به اوج خود رسيده بود و درست بيخ گوش خامنه اي و تنها در چند صد متري خانه اش؛ به گوش مي رسيد... اين فرياد كوبنده قيام مردم ايران است كه خامنه اي مدتها است مي شنود.
به نظرم اين روزها و بعد از اين كه خامنه اي شروع به سركشيدن جام زهر هسته اي كرده است، دومينيك مترصد اين سرنگوني نشسته است تا به تهران برود و گزارشهاي خود را براي تكميل پرونده اين رژيم ارسال كند.

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

همیشه یک سوژه هست که مردم را بترساند


محمود سرابی

همیشه یک سوژه هست که مردم را بترساند

دستگاههای تبلیغاتی جهان سرمایه‌داری تنها چند حروف روی کاغذ نیست که هرکس یا هر گروهی براساس عقاید سیاسی‌شان آن را تعریف کنند. سرمایه یعنی ثروت کشورها. بسیاری از کشورها صاحب ثروت خود هستند و آن را ثروت ملی می‌نامند یعنی تمامی افراد آن کشور در تمامی ثروتهای کشورشان سهیم هستند و بسیاری کشورها هم در جهان وجود دارد که ثروت بسیاری هم دارا می‌باشند ولی صاحب آن نیستند و ثروت آنان متعلق به سرمایه داری جهانی است که دولتهای دست نشانده در این کشورها نمایندگان وصول سرمایه‌داران جهانی هستند!؟ تعجب نکنید خیلی پیچیده نیست. برای مثال کشور خودمان ایران را در نظر بگیریم و حتی راه دور هم نرویم و به همین 35 سال اخیر نگاه کنیم. پس از سقوط شاه که حجم دارایی‌های ایران را بر اساس نفت موجود در سال 1357 محاسبه می‌کردند پس از انقلاب حجم ذخایر نفتی ایران باحفر چاههای نفتی زیادی بناگاه چندین برابر قبل از انقلاب شد. سرمایه گاز ایران به طور نجومی بالا رفت. مس، اورانیوم وطلا و... در کنار فرش، پسته، خاویار و ... بناگاه ایرانی جدید با سرمایه‌ای بالاتر از همه کشورهای جهان را ساخت. یعنی با توجه به جمعیت و وسعت کشور حجم درآمدهای ایران در ردیف اول جهان قرار گرفت. ولی هرگز این اعلام نشد زیرا دولت دست نشانده وظیفه‌اش انتقال این ثروت عظیم به خزانه‌های سرمایه‌داران جهانی بود. یعنی اینکه دارایی‌های ایران را نمی‌توان ثروت ملی نام نهاد زیرا عوایدش شامل حال ایرانیان نمی‌شود. ایرانیان نقشی مانند کارمند بانک را بازی می‌کنند و در حالی که رقم‌های درشتی هر روز زیر دستان آنان قرار دارد ولی صاحبش نیستند و باید تقدیم مشتریان خود کنند. ثروت ملی زمانی به افراد کشوری تعلق می‌گیرد که دولت و مجلس و ارتش آن کشور ملی باشند و نمایندگان واقعی مردم خود باشند و حافظ منافع کشورشان باشند. ولی متاسفانه در برابر ما تصویری وجود دارد که به روشنی نشان می‌دهد که در برابر ثروت افزایش یافته در ایران ملت ایران در فقر شدید مالی قرار دارد. بیکاری، اعتیاد، فحشاء، در بالاترین نرخ جهان قرار دارد! آمار نشان می‌دهد که میزان درآمد متوسط ایرانیان در برابر مخارج آنان قابل مقایسه نیست و این عدم تعادل غیرطبیعی درآمد و مخارج باعث شده است کسب درآمد به شیوه‌های غیرمعقول را وارد زندگی روزمره ایرانیان نماید. یعنی اگر چنانچه کسی شانس داشته باشد و مثلاً کارمند دولت یا ارتش یا هر ارگان دیگری باشد، باید پس از پایان وقت اداری به کارهای دیگری هم بپردازد تا بخشی از مخارج خود و خانواده‌اش را تامین کند. این کارهای دوم و سوم از مسافرکشی آغاز می‌شود تا دست فروشی و دلالی و... این در حالی است که چنانچه ثروت ایران ملی بود و درآمد سرانه به طور ملی تقسیم می‌شد درآمد بطور تقریبی برابر با مخارج بود ولی آنچه باعث می‌شود ثروت ملی ایرانیان بر باد رود حکومتی غیر ملی و مردمی بر راس کشور است و در کنارش اقلیتی در حکومت که تمام منابع مالی ایران را در دست گرفته‌اند و در پس پرده سیاست، کلید در سرمایه‌های ایران را در اختیار سرمایه‌داران جهان قرار داده‌اند و عملاً مردم ایران را از حق بهره‌بری از ثروت خود محروم کرده‌اند و در کنار دولت خودفروخته هم بلندگوهایی را جهان سرمایه‌داری به کمک حکومت ضد ایرانی در سراسر جهان راه‌اندازی کرده‌اند تا با استفاده از تکنولوژی سته لایت و اینترنت و مطبوعات راهی خانه ایرانیان شوند و آنان را گمراه کنند و با سوژه‌های عوامفریبانه حمله آمریکا به ایران، تجزیه ایران، اپوزیسیون حکومت ایران خطرناک‌تر هستند. حمایت از یک جناح رژیم و... مردم را می‌ترساند که همین رژیم را تحمل کنند. و این در حالیست که بخشی از بلندگوهای ضد منافع ملی ایرانیان در قالب تلویزیونهایی مانند BBC بخش فارسی، صدای امریکا، ایران فردا، من وتو و... رادیو فردا، رادیو زمانه، تلاششان تامین حفظ منافع دولتهای خارجی وسرپا نگهداشتن همین حکومت ضد ایرانی است که در این باره مفصل بارها و بارها نوشته‌ام! راه مقابله با چنین حکومتی ایجاد شرایط و امکانات بیشتر تکنولوژی و برابری تریبون در صحنه اجتماعی زندگی ایرانیان است تا اپوزیسیون واقعی ایران بتواند وارد خانه‌های ایرانیان شود و حقایق و صورت مسئله اصلی را مقابل چشمشان قرار دهد و آگاهی را به آنان آموزش دهد ولی در عرصه نابرابر مبارزه که ابزار و امکانات آن را تکنولوژی امروز تامین می‌کند دست خالی تلاشها کمتر به نتیجه می‌رسد. در برابر رژیم ایران نیروهایی هم وجود دارند که کمتر نمونه‌هایی مانند آن را به عنوان اپوزیسیون میتوان در جهان یافت ولی سرمایه داران جهانی که در قالب حکومتها خود را نشان میدهند اجازه نمیدهند مردم براستی چهره واقعی مبارزان کشور خود را بشناسند. برای نمونه شورای مقاومت ملی و سازمان مجاهدین خلق که سی و چند سال است به طور واقعی و شبانروز با حکومت ضد ایرانی ملایان در جنگ هستند ولی تنها رژیم در برابرشان نیست بلکه با صدها ترفند سیاست بازان جهانی از جمله امریکا و اروپا هم در ستیز نامریی هستند مانند ملت ایران که چون سال 88 رگ حیات رژیم را قطع کردند ولی سرمایه داری جهانی سراسیمه به کمک رژیم شتافت و با ابزار تبلیغاتی تلویزیونهای خارج از کشور تب انقلاب مردم را پائین آورد و با تزریق زهرآگین رنگ سبز مردم عوام و ساده اندیش را رنگ کرد! باید به دنبال ایجاد فضا و امکانات برای ایرانیانی بود که در این دوران نابرابری امکانات خانه نشین شده‌اند و چنانچه امکاناتی بیابند میتواند تعادل را برهم بزنند و کفه ترازو را به سود مردم ایران ببرند و این تنها راه مقابله در میدانی است که بتوان حرف اپوزیسیون واقعی را در خانه‌های ایرانیان شبانروز رواج داد و آنان را آماده قیام ملی واقعی کرد و در کارزاری ملی و میهنی رژیم و دیوار محافظ آن را فروریخت. رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی هیچ پایگاه و نفوذی در میان ملت ایران ندارد چون آینده‌ای امیدوارکننده برای هیچکس وجود ندارد و ملت ایران نگران از دست دادن چیزی نیست چون نه امنیت مالی دارد و نه امنیت جانی و نه حتی آسایش و راحتی شیوه زندگی دلخواه خود را دارد بهمین دلیل چنانچه نیروهای گسترده مخالف حکومت دارای امکانات شوند، در کنار اپوزیسیون شورای مقاومت و سازمان مجاهدین می‌توانند دست جهانیان و ریشه حیات حکومت را قطع کنند.


اضهارات محمود نبویان از نمایندگان مجلس ارتجاع.

وزرای احمدی‌نژاد در جلسات غیرعلنی از فشار تحریم‌ها اشک می‌ریختندوزرای احمدی‌نژاد در جلسات غیرعلنی از فشار تحریم‌ها اشک می‌ریختند

محمود نبویان٬ نماینده مجلس در اظهاراتی کم‌سابقه از فشارهای شدید بر جمهوری اسلامی به علت تحریم‌های بین‌المللی پرده برداشته و گفته در اواخر دولت احمدی‌نژاد چند تن از وزرا در جلسات غیرعلنی به علت شدت تحریم‌ها «اشک می‌ریختند.»

به گزارش خبرگزاری فارس٬ آقای نبویان این اظهارات را در دوازدهمین اردوی «جهاد اکبر» دانشجویان اتحادیه انجمن‌های اسلامی «مستقل» بیان کرده است.

وی گفته است: «در اواخر دولت احمدی‌نژاد چند تن از وزیران در جلسات غیرعلنی اشک می‌ریختند و می‌گفتند نمایندگان مجلس شما که می‌دانید وضع ما چگونه است چرا در جلسات علنی این گونه حرف می‌زنید؟»

نبویان افزوده «علت تغییر قیمت مرغ در ماه رمضان سال پیش این بود که ما مرغ خریده بودیم و کشتی حامل آن به آب‌های خلیج فارس آمده بود و ۶ ماه می‌چرخید و از ما حق دموراژ که روزانه ۲۵ هزار دلار است می‌گرفت ولی در ‌‌نهایت کشتی را نتوانستیم تخلیه کنیم چون پول را نتوانستیم دست فروشنده‌اش برسانیم.»

مهم‌ترین گزاره‌های اظهارات محمود نبویان:
● در واقع توافقنامه ژنو زمینه‌اش در سفر رئیس جمهور به نیویورک بسته شد،‌‌ همان سفری که دو مورد از آن را مقام معظم رهبری روی آن دست گذاشتند و نقد کردند یکی تلفن و تماسی بود که اوباما با رئیس جمهور داشت و دیگری طولانی شدن صحبت‌ها با جان کری بود.

● در واقع ما برای سوریه هزینه نمی‌دهیم بلکه سوریه برای ما هزینه می‌دهد.

● ۱۵۰ هزار سوری را به ایران آوردیم و به آن‌ها آموزش نظامی دادیم و ۱۵۰ هزار را همانجا آموزش داده و ۵۰ هزار نیروی حزب الله را به آنجا فرستادیم و حزب الله هم اعلام کرد که ۸۰ هزار موشک آماده پرتاب شدن به اسرائیل است و این شد که آمریکا در سوریه شکست خورد.

● یکی از مستشاران آمریکایی که بخش نفت در اختیار او بود٬ زمانی که انقلاب نزدیک پیروزی رسیده بود داشت فرار می‌کرد، شاه دستور داد که به آن یک قالیچه با ارزش هدیه بدهند و او هم بسته‌ای به عنوان هدیه به شاه فرستاد، زمانی که بسته را باز کردند در آن دستمال کاغذهای توالتی است که این نامرد خودش را با آن‌ها پاک کرده است برای شاه فرستاد، یعنی این گونه بالا‌ترین مقام یک شهر را تحقیر می‌کردند.

● بدون مبالغه از تیر ماه سال ۹۱ تا اکنون آمریکا اجازه نداده است که یک کشتی خارجی به اسکله ما بیاید و یک قطره نفت بخرد.

● آقای قاسمی می‌گفت ما مجبوریم خودمان نفت ببریم، به کشتی‌های خارجی اجازه نمی‌دهند و جمهوری اسلامی هم بیشتر از یک کشتی ندارد که این باعث شد زمانی که می‌خواستیم یک محموله نفت به کره جنوبی برسانیم تا زمانی که برگردد دو ماه طول بکشد.

● ما باید روزانه ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار بشکه نفت می‌فروختیم تا پول بودجه را بدست آوریم. قبل از تیرماه که ما آزاد‌تر می‌فروختیم تا بعد از تیر ماه که آمریکا فضا را کاملا بست حدودا یک میلیون بشکه توانستیم صادر کنیم. اکنون آمار ما ۶۵۰ تا ۷۰۰ هزار است.

● از تیر ماه سال ۹۱ آمریکا همه بانک‌های دنیا را بر روی ما تعطیل کرد در نتیجه ما نمی‌توانیم حتی یک دلار را به صورت بانکی جابه جا کنیم.

● علت تغییر قیمت مرغ در ماه رمضان سال پیش این بود که ما مرغ خریده بودیم و کشتی حامل آن به آب‌های خلیج فارس آمده بود و ۶ ماه می‌چرخید و از ما حق دموراژ که روزانه ۲۵ هزار دلار است می‌گرفت ولی در ‌‌نهایت کشتی را نتوانستیم تخلیه کنیم چون پول را نتوانستیم دست فروشنده‌اش برسانیم.

● سوریه برای ما مهم است٬ پس چرا ما به ترکیه که علیه سوریه کار می‌کرد اقدامی نکردیم؟ چون یک بانک در ترکیه برای ما کار می‌کرد که آن هم به اسم ما نبود به اسم خودشان بود اما آمریکا اکنون که با ترکیه یکدست نیست به این بانک گیر داده است که تو برای ایران کار می‌کردی.

● آقای ظریف٬ تیمی که قطعنامه ۵۹۸،‌‌ همان جام زهر را به امام خوراند چه کسانی بودند؟ رأسشان آقای هاشمی و معاونشان آقای روحانی بودند.

● آقای ظریف پشت درهای بسته مذاکره می‌کنید به‌‌ همان زبان انگلیسی بسیار درست و خوب است اما چرا بعد از مذاکرات، زمانی که همه دور و اطراف شما را گرفته‌اند، شما که نماینده ایرانید و وزیر خارجه هستید، چرا به زبان انگلیسی صحبت می‌کنید؟

● آقای ظریف می‌دانید چه پیامی را به دنیا منتقل می‌کنید؟ زبان انگلیسی با کلاس است. این‌ها بحران هویت است. بچه من هنوز زبان ادبیات فارسی بلد نیست و مجبورم او را زبانکده ببرم.

● آقای ظریف گفت وقتی خبرنگاری انگلیسی سوأل می‌کند، من اگر فارسی جواب بدهم حرف من منتقل نمی‌شود. گفتم مترجم ببرید. گفت حاج اقا خیالتان را جمع کنم اصلا با ترجمه ۵۰ درصد حرف منتقل نمی‌شود. گفتم اجازه هست من نکته دیگری بگویم از‌‌ همان اول حضرت آقا، هاشمی، خاتمی رفته‌اند و مترجم برده‌اند پس اصلا مشکل ما با دنیای غرب این است که آن‌ها ۵۰ درصد حرف‌های ما را نمی‌فهمند. گفت اتفاقا حاج آقا همینطور است.

● پس ما هم ۵۰ درصد حرف اوباما را نمی‌فهمیم. در جمع ۱۰۰ درصد حرف هم را نمی‌فهمیم. اگر خبرنگاری از چین از آقای رئیس سوأل کند او که دیگر نمی‌تواند چینی پاسخ بدهد پس چگونه حرف‌ها به اقای ظریف منتقل می‌شود.

● اسم توافق نامه ژنو «طرح مشترک عمل» گذاشته‌ شده ‌است... برای اینکه این توافقنامه را به مجلس نیاورند این اسم را برای آن انتخاب کردند٬ در حالیکه سرتاپای آن تعهد است.

● آن‌ها {غرب} می‌خواهند متخصصان خودشان را بفرستند تا هواپیماهای ما را چک کنند و نقص فنی آن‌ها را برطرف کنند یا لوازم یدکی هواپیما تا خطوطی که تحریم شده را بدهند. واردات و صادرات خودرو را آزاد کنند. واردات و صادرات پتروشیمی را آزاد کنند.

● در رابطه با طول مدت مذاکرات و مقدار زمانی که نیاز است بگذرد تا اصل تحریم برداشته شود از عراقچی سوال پرسیدم که عراقچی پاسخ داد ما داد و بیداد کردیم و گفتیم بیست سال خیلی زیاد است. حداکثر پنج سال ولی آن‌ها در پاسخ گفتند: نه حداقل باید دو رقمی باشد.

● مذاکره کننده اصلی ما قبل از این آقایان می‌گفت صالحی وزیر خارجه رفته به سوئیس در یک همایش حقوق بشر. ولی هنگام برگشت به هواپیمای او بنزین ندادند. او هم آنجا به تعبیر عوامانه بنده سادگی کرده یک بلیط گرفته و برگشته، او گفت نامه زدند که از این به بعد دیگر مذاکرات را در سوئیس و یا ژنو برگزار نمی‌کنیم، اصلا برای چه آنجا باید برگزار شود.

● رئیس جمهور یا یکی از اشخاص مهم‌شان نامه زد که آقا ببخشید، عذرخواهی می‌کنیم، از این به بعد شما بیایید، وزیر امور خارجه‌تان بیاید شما را به کاخ خود می‌بریم. اما آن‌ها گفتند دیگر تمام شد. تعبیر زیبایی کرده، گفت سوئیس مگر چه دارد که تمام قدرت‌های جهان باید مذاکراتشان آنجا برگزار شود؟ چرا ما نباید این کلاس را برای یک کشور اسلامی بگذاریم؟ رفتیم به سراغ استانبول، جا را ما تعیین کردیم. بعد از استانبول، گفتیم بریم بغداد. رفتیم بغداد؛ خود نوری مالکی باورش نمی‌شد.

● زمانی ما در اوج بودیم که مکان و زمان توافق را ما تعیین می‌کردیم و آمریکا تابع بود و می‌پذیرفت. در یک مذاکره کا‌ترین اشتون گفت که دیگر فایده‌ای ندارد. این شماره تماس من. شما خیلی سرسخت هستید.

● ما هم شماره خود را دادیم و گفتیم این هم شماره تماس ما. این اشتون که ناز می‌کرد، ۲۵ روز بعد همین خانم اشتون نه که زنگ بزند سه بار نامه زد که چرا دیگر مذاکره نمی‌آیید. آقایان کلاسشان این است که کری به ما زنگ زده است. کلاس داره؟

● نزد رئیس مجلس گفتم که اگر تو بودی این توافقنامه را امضا می‌کردی؟ گفت نه٬ گفتم پس چرا حرفی نمی‌زنی؟ گفت اگر الان حرفی بزنیم می‌گویند ما داشتیم مشکلات اقتصادی را حل می‌کردیم اما مجلس نگذاشت.

● تا آنجایی که به یاد دارم در زمان احمدی‌نژاد می‌گفتند که مشکلات اقتصادی به خاطر تحریم‌ها نیست، بلکه ۸۰ درصد آن به خاطر سوء مدیریت است. الان دلیل چیست؟ الان که همه مدیر‌ها را عوض کرده‌اید، آیا هشتاد درصد مشکل به خاطر سوء مدیریت نیست؟

● خودشان گفتتند که قرار است دو جا را بگیریم. این‌ها دارند جهت دهی می‌کنند. اگر ذهن مردم را همینطور جهت دهی کنند همین اتفاق‌ها می‌افتد. شما باید مردم را بیدار کنید. مجلس آینده را قرار است بگیرند، برای مثال برای خود ما زنگ می‌زنند، مثلا سؤال از وزیر علوم را من مطرح کردم زنگ زدند و گفتند دیگر رأی نمی‌آوری‌ها. صریحا می‌گویم می‌خواهند مجلس خبرگان را بگیرند، مجلس خبرگان یعنی چه؟ یعنی مقام معظم رهبری.

محمود نبویان٬ نماینده مجلس در اظهاراتی کم‌سابقه از فشارهای شدید بر جمهوری اسلامی به علت تحریم‌های بین‌المللی پرده برداشته و گفته در اواخر دولت احمدی‌نژاد چند تن از وزرا در جلسات غیرعلنی به علت شدت تحریم‌ها «اشک می‌ریختند.»

به گزارش خبرگزاری فارس٬ آقای نبویان این اظهارات را در دوازدهمین اردوی «جهاد اکبر» دانشجویان اتحادیه انجمن‌های اسلامی «مستقل» بیان کرده است.

وی گفته است: «در اواخر دولت احمدی‌نژاد چند تن از وزیران در جلسات غیرعلنی اشک می‌ریختند و می‌گفتند نمایندگان مجلس شما که می‌دانید وضع ما چگونه است چرا در جلسات علنی این گونه حرف می‌زنید؟»

نبویان افزوده «علت تغییر قیمت مرغ در ماه رمضان سال پیش این بود که ما مرغ خریده بودیم و کشتی حامل آن به آب‌های خلیج فارس آمده بود و ۶ ماه می‌چرخید و از ما حق دموراژ که روزانه ۲۵ هزار دلار است می‌گرفت ولی در ‌‌نهایت کشتی را نتوانستیم تخلیه کنیم چون پول را نتوانستیم دست فروشنده‌اش برسانیم.»

مهم‌ترین گزاره‌های اظهارات محمود نبویان:
● در واقع توافقنامه ژنو زمینه‌اش در سفر رئیس جمهور به نیویورک بسته شد،‌‌ همان سفری که دو مورد از آن را مقام معظم رهبری روی آن دست گذاشتند و نقد کردند یکی تلفن و تماسی بود که اوباما با رئیس جمهور داشت و دیگری طولانی شدن صحبت‌ها با جان کری بود.

● در واقع ما برای سوریه هزینه نمی‌دهیم بلکه سوریه برای ما هزینه می‌دهد.

● ۱۵۰ هزار سوری را به ایران آوردیم و به آن‌ها آموزش نظامی دادیم و ۱۵۰ هزار را همانجا آموزش داده و ۵۰ هزار نیروی حزب الله را به آنجا فرستادیم و حزب الله هم اعلام کرد که ۸۰ هزار موشک آماده پرتاب شدن به اسرائیل است و این شد که آمریکا در سوریه شکست خورد.

● یکی از مستشاران آمریکایی که بخش نفت در اختیار او بود٬ زمانی که انقلاب نزدیک پیروزی رسیده بود داشت فرار می‌کرد، شاه دستور داد که به آن یک قالیچه با ارزش هدیه بدهند و او هم بسته‌ای به عنوان هدیه به شاه فرستاد، زمانی که بسته را باز کردند در آن دستمال کاغذهای توالتی است که این نامرد خودش را با آن‌ها پاک کرده است برای شاه فرستاد، یعنی این گونه بالا‌ترین مقام یک شهر را تحقیر می‌کردند.

● بدون مبالغه از تیر ماه سال ۹۱ تا اکنون آمریکا اجازه نداده است که یک کشتی خارجی به اسکله ما بیاید و یک قطره نفت بخرد.

● آقای قاسمی می‌گفت ما مجبوریم خودمان نفت ببریم، به کشتی‌های خارجی اجازه نمی‌دهند و جمهوری اسلامی هم بیشتر از یک کشتی ندارد که این باعث شد زمانی که می‌خواستیم یک محموله نفت به کره جنوبی برسانیم تا زمانی که برگردد دو ماه طول بکشد.

● ما باید روزانه ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار بشکه نفت می‌فروختیم تا پول بودجه را بدست آوریم. قبل از تیرماه که ما آزاد‌تر می‌فروختیم تا بعد از تیر ماه که آمریکا فضا را کاملا بست حدودا یک میلیون بشکه توانستیم صادر کنیم. اکنون آمار ما ۶۵۰ تا ۷۰۰ هزار است.

● از تیر ماه سال ۹۱ آمریکا همه بانک‌های دنیا را بر روی ما تعطیل کرد در نتیجه ما نمی‌توانیم حتی یک دلار را به صورت بانکی جابه جا کنیم.

● علت تغییر قیمت مرغ در ماه رمضان سال پیش این بود که ما مرغ خریده بودیم و کشتی حامل آن به آب‌های خلیج فارس آمده بود و ۶ ماه می‌چرخید و از ما حق دموراژ که روزانه ۲۵ هزار دلار است می‌گرفت ولی در ‌‌نهایت کشتی را نتوانستیم تخلیه کنیم چون پول را نتوانستیم دست فروشنده‌اش برسانیم.

● سوریه برای ما مهم است٬ پس چرا ما به ترکیه که علیه سوریه کار می‌کرد اقدامی نکردیم؟ چون یک بانک در ترکیه برای ما کار می‌کرد که آن هم به اسم ما نبود به اسم خودشان بود اما آمریکا اکنون که با ترکیه یکدست نیست به این بانک گیر داده است که تو برای ایران کار می‌کردی.

● آقای ظریف٬ تیمی که قطعنامه ۵۹۸،‌‌ همان جام زهر را به امام خوراند چه کسانی بودند؟ رأسشان آقای هاشمی و معاونشان آقای روحانی بودند.

● آقای ظریف پشت درهای بسته مذاکره می‌کنید به‌‌ همان زبان انگلیسی بسیار درست و خوب است اما چرا بعد از مذاکرات، زمانی که همه دور و اطراف شما را گرفته‌اند، شما که نماینده ایرانید و وزیر خارجه هستید، چرا به زبان انگلیسی صحبت می‌کنید؟

● آقای ظریف می‌دانید چه پیامی را به دنیا منتقل می‌کنید؟ زبان انگلیسی با کلاس است. این‌ها بحران هویت است. بچه من هنوز زبان ادبیات فارسی بلد نیست و مجبورم او را زبانکده ببرم.

● آقای ظریف گفت وقتی خبرنگاری انگلیسی سوأل می‌کند، من اگر فارسی جواب بدهم حرف من منتقل نمی‌شود. گفتم مترجم ببرید. گفت حاج اقا خیالتان را جمع کنم اصلا با ترجمه ۵۰ درصد حرف منتقل نمی‌شود. گفتم اجازه هست من نکته دیگری بگویم از‌‌ همان اول حضرت آقا، هاشمی، خاتمی رفته‌اند و مترجم برده‌اند پس اصلا مشکل ما با دنیای غرب این است که آن‌ها ۵۰ درصد حرف‌های ما را نمی‌فهمند. گفت اتفاقا حاج آقا همینطور است.

● پس ما هم ۵۰ درصد حرف اوباما را نمی‌فهمیم. در جمع ۱۰۰ درصد حرف هم را نمی‌فهمیم. اگر خبرنگاری از چین از آقای رئیس سوأل کند او که دیگر نمی‌تواند چینی پاسخ بدهد پس چگونه حرف‌ها به اقای ظریف منتقل می‌شود.

● اسم توافق نامه ژنو «طرح مشترک عمل» گذاشته‌ شده ‌است... برای اینکه این توافقنامه را به مجلس نیاورند این اسم را برای آن انتخاب کردند٬ در حالیکه سرتاپای آن تعهد است.

● آن‌ها {غرب} می‌خواهند متخصصان خودشان را بفرستند تا هواپیماهای ما را چک کنند و نقص فنی آن‌ها را برطرف کنند یا لوازم یدکی هواپیما تا خطوطی که تحریم شده را بدهند. واردات و صادرات خودرو را آزاد کنند. واردات و صادرات پتروشیمی را آزاد کنند.

● در رابطه با طول مدت مذاکرات و مقدار زمانی که نیاز است بگذرد تا اصل تحریم برداشته شود از عراقچی سوال پرسیدم که عراقچی پاسخ داد ما داد و بیداد کردیم و گفتیم بیست سال خیلی زیاد است. حداکثر پنج سال ولی آن‌ها در پاسخ گفتند: نه حداقل باید دو رقمی باشد.

● مذاکره کننده اصلی ما قبل از این آقایان می‌گفت صالحی وزیر خارجه رفته به سوئیس در یک همایش حقوق بشر. ولی هنگام برگشت به هواپیمای او بنزین ندادند. او هم آنجا به تعبیر عوامانه بنده سادگی کرده یک بلیط گرفته و برگشته، او گفت نامه زدند که از این به بعد دیگر مذاکرات را در سوئیس و یا ژنو برگزار نمی‌کنیم، اصلا برای چه آنجا باید برگزار شود.

● رئیس جمهور یا یکی از اشخاص مهم‌شان نامه زد که آقا ببخشید، عذرخواهی می‌کنیم، از این به بعد شما بیایید، وزیر امور خارجه‌تان بیاید شما را به کاخ خود می‌بریم. اما آن‌ها گفتند دیگر تمام شد. تعبیر زیبایی کرده، گفت سوئیس مگر چه دارد که تمام قدرت‌های جهان باید مذاکراتشان آنجا برگزار شود؟ چرا ما نباید این کلاس را برای یک کشور اسلامی بگذاریم؟ رفتیم به سراغ استانبول، جا را ما تعیین کردیم. بعد از استانبول، گفتیم بریم بغداد. رفتیم بغداد؛ خود نوری مالکی باورش نمی‌شد.

● زمانی ما در اوج بودیم که مکان و زمان توافق را ما تعیین می‌کردیم و آمریکا تابع بود و می‌پذیرفت. در یک مذاکره کا‌ترین اشتون گفت که دیگر فایده‌ای ندارد. این شماره تماس من. شما خیلی سرسخت هستید.

● ما هم شماره خود را دادیم و گفتیم این هم شماره تماس ما. این اشتون که ناز می‌کرد، ۲۵ روز بعد همین خانم اشتون نه که زنگ بزند سه بار نامه زد که چرا دیگر مذاکره نمی‌آیید. آقایان کلاسشان این است که کری به ما زنگ زده است. کلاس داره؟

● نزد رئیس مجلس گفتم که اگر تو بودی این توافقنامه را امضا می‌کردی؟ گفت نه٬ گفتم پس چرا حرفی نمی‌زنی؟ گفت اگر الان حرفی بزنیم می‌گویند ما داشتیم مشکلات اقتصادی را حل می‌کردیم اما مجلس نگذاشت.

● تا آنجایی که به یاد دارم در زمان احمدی‌نژاد می‌گفتند که مشکلات اقتصادی به خاطر تحریم‌ها نیست، بلکه ۸۰ درصد آن به خاطر سوء مدیریت است. الان دلیل چیست؟ الان که همه مدیر‌ها را عوض کرده‌اید، آیا هشتاد درصد مشکل به خاطر سوء مدیریت نیست؟

● خودشان گفتتند که قرار است دو جا را بگیریم. این‌ها دارند جهت دهی می‌کنند. اگر ذهن مردم را همینطور جهت دهی کنند همین اتفاق‌ها می‌افتد. شما باید مردم را بیدار کنید. مجلس آینده را قرار است بگیرند، برای مثال برای خود ما زنگ می‌زنند، مثلا سؤال از وزیر علوم را من مطرح کردم زنگ زدند و گفتند دیگر رأی نمی‌آوری‌ها. صریحا می‌گویم می‌خواهند مجلس خبرگان را بگیرند، مجلس خبرگان یعنی چه؟ یعنی مقام معظم رهبری/